داستان کوتاه حکیم‌باشی را دراز کنید


تاریخ درج : 1395/12/26
تعداد نمایش : 178

داستان کوتاه حکیم‌باشی را دراز کنید

داستان کوتاه حکیم‌باشی را دراز کنید
گویند کریمخان عظیم‌‏الجثه بوده است و قوی هیکل، شادخوار و بزم‌آرا.

القصه به سبب افراط در می‌گساری و مجلس‏‌آرایی، اعتدال مزاج را از دست می‏‌دهد و ضعف بر وی مستولی می‏‌شود.

پس از آن حکیم‏‌باشی را بر بالینش می‏‌خوانند. حکیم امر به تنقیه و اماله می‏‌کند چرا که علت بیماری را خشکی مزاج تشخیص می‏‌دهد.

کریمخان که این خبر را شنید آشفته شد و به تندی از حکیم خواست که بار دیگر نسخه را بازگوید. حکیم از ترس گفت: «مرا اماله کنید تا خوب شوید.»

آخرالامر، حکیم را دراز و اماله کردند. از قضا کریمخان شفا یافت.

پس از آن هر وقت کریمخان بیمار می‏‌شد حکیم‏‏‌باشی را فرا می‌خواندند و اماله‌‏اش می‏‌کردند و به اصطلاح معروف حکیم‏‌باشی را دراز می‏‌کردند.

این اصطلاح در مواردی به کار می‌‏رود که کسی مرتکب جرم شود اما کس دیگر را مجازات کنند.یکی بود

تهیه و گردآوری : گروه داستان پرداد / منبع : یکی بود

loading...

     

استخدام در بانک  رزومه کاری  استخدامهای امروز تهران  استخدام شرکت نفت سال 96

آهنگ جدید بهترین هتلهای استانبول

مردی که هزاران زن خاطر خواه او هستند!! +عکس

عکس تکان دهنده ای که لیلا اوتادی منتشر کرد

نظرتان درباره این دختر جذاب چیست؟! +تصاویر

اعدام عاملان ناامنی در بوشهر در ملاء عام +عکس (18+)

اقدام هولناک و باورنکردنی یک عکاس در آتلیه عکاسی +تصاویر

عکس لو رفته از دختر آقای فوتبالیست مشهور در حال مصرف الکل!

عکس جنجالی بازیکن مشهور پرسپولیس با زنان بی حجاب!

مهناز افشار در حال کوهنوردی+عکس

چرا الناز شاکردوست از ایران رفت؟! +عکس

عکس جدید مهناز افشار و دخترش

وحشتناک ترین دختر دنیا! +تصاویر(18+)

بهنوش بختیاری در کنار دختران زیبایش! +عکس

برهنه شدن زن در خیابان به خاطر همسرش! +عکس

خواستگاری شرم آور سیفعلی از بهنوش بختیاری!! +عکس

اقدام زشت و غیر اخلاقی خواننده زن در شیرینی فروشی! +عکس

مطالب مرتبط :

عیب کوچولوی عروس - داستان

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
قدر همین شاه را باید دانست! / داستان

قدر همین شاه را باید دانست! / داستان
دو کوزه / داستان

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
گاهی باید نشنید / داستان

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
متن زیبا درباره آخر سال

متن زیبا درباره آخر سال
نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیکی :    
*عدد بالا:
جستجو های مرتبط
کلید واژه ها
 

جهت عضویت در سایت و دسترسی کامل به تمامی مطالب سایت ، اطلاعات زیر را کامل نمایید. لطفا پست الکترونیک (ایمیل) خود را صحیح وارد نمایید. پست الکترونیک شما به عنوان نام کاربری در سایت ثبت خواهد شد و با پست الکترونیک خود می توانید وارد سایت شوید.

نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیک :    
 
رمز عبور :  
تکرار رمز عبور :