4 سخنی که زاهد را تکان داد / داستان آموزنده


تاریخ درج : 1395/09/05
تعداد نمایش : 441

4 سخنی که زاهد را تکان داد / داستان

داستان آموزنده 4 سخنی که زاهد را تکان داد

زاهدی گوید:

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

تهیه و گردآوری: گروه سرگرمی پرداد / منبع: پندآموز

loading...

     

استخدام در بانک  رزومه کاری  استخدامهای امروز تهران  استخدام شرکت نفت سال 96

آهنگ جدید بهترین هتلهای استانبول

مردی که هزاران زن خاطر خواه او هستند!! +عکس

عکس تکان دهنده ای که لیلا اوتادی منتشر کرد

نظرتان درباره این دختر جذاب چیست؟! +تصاویر

اعدام عاملان ناامنی در بوشهر در ملاء عام +عکس (18+)

اقدام هولناک و باورنکردنی یک عکاس در آتلیه عکاسی +تصاویر

عکس لو رفته از دختر آقای فوتبالیست مشهور در حال مصرف الکل!

عکس جنجالی بازیکن مشهور پرسپولیس با زنان بی حجاب!

مهناز افشار در حال کوهنوردی+عکس

چرا الناز شاکردوست از ایران رفت؟! +عکس

عکس جدید مهناز افشار و دخترش

وحشتناک ترین دختر دنیا! +تصاویر(18+)

بهنوش بختیاری در کنار دختران زیبایش! +عکس

برهنه شدن زن در خیابان به خاطر همسرش! +عکس

خواستگاری شرم آور سیفعلی از بهنوش بختیاری!! +عکس

اقدام زشت و غیر اخلاقی خواننده زن در شیرینی فروشی! +عکس

مطالب مرتبط :

داستان خواندنی: مردی در سردخانه!

داستان خواندنی: مردی در سردخانه!
لحظه های عاشقانه / داستان طنز

لحظه های عاشقانه / داستان طنز
داستان جالب و آموزنده پسران هنرمند

داستان جالب و آموزنده پسران هنرمند
داستان های کوتاه شیوانا اتفاق محال

داستان های کوتاه شیوانا اتفاق محال
عشق مادر و قدرشناسی کودک / داستان

در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد...
نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیکی :    
*عدد بالا:
جستجو های مرتبط
کلید واژه ها
 

جهت عضویت در سایت و دسترسی کامل به تمامی مطالب سایت ، اطلاعات زیر را کامل نمایید. لطفا پست الکترونیک (ایمیل) خود را صحیح وارد نمایید. پست الکترونیک شما به عنوان نام کاربری در سایت ثبت خواهد شد و با پست الکترونیک خود می توانید وارد سایت شوید.

نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیک :    
 
رمز عبور :  
تکرار رمز عبور :