4 سخنی که زاهد را تکان داد / داستان آموزنده


تاریخ درج : 1395/09/05
تعداد نمایش : 310

4 سخنی که زاهد را تکان داد / داستان

داستان آموزنده 4 سخنی که زاهد را تکان داد

زاهدی گوید:

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

تهیه و گردآوری: گروه سرگرمی پرداد / منبع: پندآموز

loading...

     

استخدام در بانک  رزومه کاری  استخدامهای امروز تهران  استخدام شرکت نفت سال 96

آهنگ جدید بهترین هتلهای استانبول

مردی که هزاران زن خاطر خواه او هستند!! +عکس

عکس تکان دهنده ای که لیلا اوتادی منتشر کرد

نظرتان درباره این دختر جذاب چیست؟! +تصاویر

اعدام عاملان ناامنی در بوشهر در ملاء عام +عکس (18+)

اقدام هولناک و باورنکردنی یک عکاس در آتلیه عکاسی +تصاویر

عکس لو رفته از دختر آقای فوتبالیست مشهور در حال مصرف الکل!

عکس جنجالی بازیکن مشهور پرسپولیس با زنان بی حجاب!

مهناز افشار در حال کوهنوردی+عکس

چرا الناز شاکردوست از ایران رفت؟! +عکس

عکس جدید مهناز افشار و دخترش

وحشتناک ترین دختر دنیا! +تصاویر(18+)

بهنوش بختیاری در کنار دختران زیبایش! +عکس

برهنه شدن زن در خیابان به خاطر همسرش! +عکس

خواستگاری شرم آور سیفعلی از بهنوش بختیاری!! +عکس

اقدام زشت و غیر اخلاقی خواننده زن در شیرینی فروشی! +عکس

مطالب مرتبط :

داستان واقعی قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...
مجموعه جملات عاشقانه - سري دهم

دلبری٬ با دلبری دل از کفم دزدید و رفت هرچه کردم ناله از دل٬ سنگدل نشنید و رفت گفتمش: ای دلربا دلبر٬ ز دل بردن چه سود؟ از ته دل٬ بر من دیوانه دل خندید و رفت
مجموعه جملات عاشقانه - سری هشتم

ضربه ی آخر را “خدایم” زد ! آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی و “خوب” آمد .
متشکرم! / داستان کوتاه

دانلود داستان,داستان,داستان عاشقانه,داستان آموزنده,داستان کوتاه,نقد بر داستان کوتاه,نوشته زیبای ادبی,داستان های معروف
دزد و طبل نیمه شب

این مثل بشنو که شب دزدی عَنید / در بُنِ دیوار، حفره می برید
نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیکی :    
*عدد بالا:
جستجو های مرتبط
کلید واژه ها
 

جهت عضویت در سایت و دسترسی کامل به تمامی مطالب سایت ، اطلاعات زیر را کامل نمایید. لطفا پست الکترونیک (ایمیل) خود را صحیح وارد نمایید. پست الکترونیک شما به عنوان نام کاربری در سایت ثبت خواهد شد و با پست الکترونیک خود می توانید وارد سایت شوید.

نام و نام خانوادگی :  
پست الکترونیک :    
 
رمز عبور :  
تکرار رمز عبور :